من هی آب شدم. نه که لپام گل بندازه ها... نه ! هی کم شدم، نه که وزنم ... روحم. خودم.
تمام شدنی که نیست. ته مانده وادارم می کند به غوطه خوردن دوباره، به چرخاندن تقویم، به برگرداندن تکه هام. مثل همان باریکه ی نور که کنج نشین سلول انفرادی را وامی دارد به اندیشه ی رهایی.
