تبليغاتX
لوگ
چرخ که میزنم و غوطه می خورم توی روزای تقویم می بینم حالا دیگه از یکسال و نیم بیشتره که هی من گفتم و هی شنیدم "نه" . 

من هی آب شدم. نه که لپام گل بندازه ها... نه ! هی کم شدم، نه که وزنم ... روحم. خودم.

تمام شدنی که نیست. ته مانده  وادارم می کند به غوطه خوردن دوباره، به چرخاندن تقویم، به برگرداندن تکه هام. مثل همان باریکه­ ی نور که کنج نشین سلول انفرادی را وامی دارد به اندیشه­ ی رهایی.

+ نوشته شده توسط عاطفه در سوم مرداد 1388 و ساعت |

«ـ هي!
   چه‌کنم‌هاي سربه‌هواي دستان ِ بي‌تدبير ِ تقدير!
   پشت ِ ميله‌ها و مليله‌هاي اشرافيت
   پشت ِ سکوت و پشت ِ دارها
   پشت ِ افتراها، پشت ِ ديوارها
   پشت ِ امروز و روز ِ ميلاد ـ با قاب ِ سياه ِ شکسته‌اش ـ
   پشت ِ رنج، پشت ِ نه، پشت ِ ظلمت
   پشت ِ پافشاري، پشت ِ ضخامت
   پشت ِ نوميدي‌ سمج ِ خداوندان ِ شما
   و حتا و حتا پشت ِ پوست ِ نازک ِ دل ِ عاشق ِ من،
   زيبايي‌ يک تاريخ
   تسليم مي‌کند بهشت ِ سرخ ِ گوشت ِ تن‌اش را
   به مرداني که استخوان‌هاشان آجر ِ يک بناست
   بوسه‌شان کوره است و صداشان طبل
   و پولاد ِ بالش ِ بسترشان
                                    يک پُتک است.»

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفتم تیر 1388 و ساعت |
رفته بودم گل بچینم و بیاورم

در آغوشت رها شوم و

با نوای گیتار و دف که اصلن بهم نمی آمد، مثل خود ما

عاشقی کنیم

رفته بودی دیوارها را رنگ عاطفه کنی و ماندی

یک جا میان راه و 

گل هایم حجاب مزارت شد.

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفتم تیر 1388 و ساعت |
امشب فکر کردن بهش اصلن سخت نبود.

ژیلت نو و آب گرم وان.

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و یکم فروردین 1388 و ساعت |
اگه میخواید عشقتون رو به کسی ابراز کنید هر روز صبح ناشتا، دقیقن همون وقت اخلاق سگی که یارو فقط منتظره تا لیوان چاییش پر شه با یه قیافه درهم بهش بگید که تنها نگرانیتون تو دنیا آینده ی اونه و این مسئله واستون کابوس شده!

بعد از مدتی که اون یاد گرفت جواب این سوال که چرا رو مثله باقی حس هاش رو دیوارای سفید اتاقش جستجو کنه و همراه اون چشای مشکی رو دیوار یکی دوتا اشک ببلعه بیاین با محبت بغلش کنین و بگین دوستش دارین

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفدهم فروردین 1388 و ساعت |
معلق بودن رو دوست دارم... مثه حالا که معلوم نیست ماله کدوم ساله..

حالا خیلی هم فرق نداره اما معلق بودن یه وقتایی خوبه

+ نوشته شده توسط عاطفه در سی ام اسفند 1387 و ساعت |

هر روز ساعت ۲ بعد ازظهر رو پله کنار کوچه نشسته بود و با یه نگاه می شد فهمید قدر سایه­ی تابستون و آفتاب زمستونو بهتر پاهایی که با عجله کوچه رو طی میکردن می دونه. آخه اون همیشه کفشا رو نگاه می کرد. من، ولی اونقدر آروم قدم از قدم بر می داشتم که مجبور بشه بالا رو نگاه کنه. تو چشای چروک خوردش حرف و حرف جای رنگو گرفته بود.

هر روز ساعت 2 بعد از ظهر سنگکی که اضافه خریده بودم تو دستم یخ می کرد و بعد 7ماه کلنجار بازم نتونستم بهش بگم "بفرمایین....تازه است" نمی تونستم بفهمم  خوشحال می شه یا به دستای پینه بستش بر میخوره و اون بدون این که پلک بزنه، زل می زد تا برم.

دیروز ساعت 2 کسی رو پله نبود. یه تفت بود که عکس نداشت. تفت بوی واکس می داد و سنگک بازم یخ کرد.

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و هشتم اسفند 1387 و ساعت |
دارم فکر می کنم آن استیبیلیتی تا به کی؟

+ نوشته شده توسط عاطفه در بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت |
لرزه ی خوبی که از زمین شروع می شه از کف پا تا سرتو می گیره، تا می یای مردمی که اینطوری (مممم ...دقت کنین اینطوری) چسبیدن به شیشه ها رو برانداز کنی با دو تا دختر دیگه چلیده میشی تو.

یکی می گه آبجی واسه چی از این جا اومدین؟؟ تازه می فهمی ضریح امام زاده ها چه حالی می شن وقتی این همه دست بهشون آویزون می شه و ...

بوی عرق مردونه با تکونای مترو قاطی می شه و دلپیچه این بار از بالا تا همونجایی که سربازه زل زده می ره و بر میگرده .

می رسی هفت تیر و مطمئنی که هنوز عاشق اینجایی....


+ نوشته شده توسط عاطفه در نوزدهم اسفند 1387 و ساعت |
تعصبم رو  یه جایی لابلای صفحات وب دفن کردم و نو شدم. مثل همون شعر که روی کاغذ صورتی نوشته شده بود و قاطی باقی کاغذپاره ها  رفت به زباله دان تاریخ.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عاطفه در هفدهم اسفند 1387 و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM